الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

212

إحياء علوم الدين ( فارسى )

جملهء آن كه ياد كرديم از نعمتها شكر نگويند ، چه آن همهء خلق را عام است و در همهء حالها ايشان را مبذول است . پس هر يكى نفس خود را بدان اختصاصى نداند ، پس آن را نعمت نشمرد . پس نمىبينى ايشان را كه بر روح هوا خداى را شكر گويند ، و اگر خفه‌گاه ايشان لحظه‌اى گرفته شود تا هوا از ايشان منقطع گردد ، بميرند ، و اگر در خانهء گرمابه‌اى كه هواى آن گرم باشد يا چاهى كه هواى آن به سبب رطوبت آب گران باشد بازداشته شوند ، از اندوه بميرند . پس اگر يكى از ايشان به چيزى از آن مبتلا شود ، پس نجات يابد ، بسيار باشد كه آن را نعمت تقدير كند و خداى را بر آن شكر گويد . و اين غايت جهل است . چه شكر ايشان موقوف شد بر آن چه نعمت از ايشان استده آيد ، پس باز بديشان داده شود در بعضى حالها ، و نعمتى كه در همهء حالها باشد به شكر سزاوارتر از نعمتى بود كه در بعضى حالها باشد . پس بينا را [ 157 ] نبينى كه شكر بينايى خود گويد تا آن گاه كه چشمش كور شود ، آن گاه اگر باز بينايى يابد آن را احساس كند و شكر گويد و نعمت شمرد . و چون نعمت خداى - عز و جل - واسع است و بر همهء خلق عام و در همهء حالها مبذول ، جاهلان آن را نعمت نمىشمرند . و اين جاهل چون بندهء بد باشد كه او را پيوسته ببايد زد ، تا چون زدن او يك ساعت گذاشته شود بدان منت پذيرد ، و اگر زدن او پيوسته گذاشته شود انبار ده گردد و شكر بگذارد « 329 » . پس مردمان جز مال را شكر نگويند كه از روى بسيارى و اندكى اختصاص بدان راه يابد ، و همه نعمتهاى خداى را بر خود فراموش كنند . چنان كه يكى از درويشى خود پيش اهل بصيرتى بناليد و شدت غمزدگى خود بدان ظاهر گردانيد ، او گفت وى را : خواهى كه نابينا باشى و تو را ده هزار درم بود ؟ گفت : نى . گفت : خواهى كه گنگ باشى و ده هزار درم در ملك تو بود ؟ گفت : نى . گفت : خواهى كه ديوانه باشى و مالك ده هزار درم شوى ؟ گفت : نى . گفت : خواهى كه دست و پايت بريده باشد و بيست هزار درم دارى ؟ گفت : نى . گفت : شرم ندارى كه از مولاى خود شكايت كنى و او پنجاه هزار درم عروض « 330 » به تو داده است ! و آمده است كه يكى از قرّا نيك درويش شد و بدان تنگ آمد ، در خواب ديد كه گوينده‌اى وى را مىگويد كه خواهى كه سورت انعام فراموش كنى و هزار دينار يا بى ؟ گفت : نى . گفت : سورت هود ؟ گفت : نى . گفت : سورت يوسف ؟ گفت : نى . [ پس سورتى چند بر وى شمرد ، پس ] گفت : قيمت صد هزار دينار دارى و شكايت مىكنى ! پس بيدار شد [ و ] غم از وى زايل گشته بود . و ابن سماك بر يكى از خلفا رفت و او كوزه‌اى به دست داشت ، آب مىخورد ، گفت : مرا پندى ده . گفت : اگر اين شربت به تو ندهند مگر به شرط آن كه همهء مالهاى خود بدهى و الا تشنه بمانى ،

--> ( 329 ) گذاشتن ، ترك كردن . ( 330 ) عروض ( ج عرض ) ، عرض ، متاع ، هر چيز جز زر و سيم .